سفارش تبلیغ
صبا

شاهکار
 
ثامن تم

 

این روزها دنبال کسی میگردم بیاید و بنشیند

سرم را روی شانه اش بگذارم و بگویم

بگویم از دردهایم که هیچ کس نمیداند...

بگویم و او بشنود

بشنود و برود

برود انگار نه انگار که چیزی میداند... :(

میترسم درد هایم را که بشنود بسوزد و نای رفتن نداشته باشد...

آه خدای من... :(

دردهایم را جز تو کسی که نمیداند

گوش میکنی چه میگویم؟!

صدایم به عرش کبریاییت میرسد؟!

دریاب مرا...

دریاب مرا که شکستنم با شکستن های دیگر فرق میکند...!

مرهم زخم های دلم شو که غریب مانده ام و تنها...

 

حالــــم گرفته از ایـن شـهر که آدم هایـش همـچون

هـوایــش ناپایدارند

گاه آنقدر پـاک که باورت نمیشود

گاه آن چنان آلوده که نفست می گیرد...!


سه شنبه 90/11/18 .:. 5:24 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

امروز قشنگترین روز زندگیمه

امروز صبح یه نگاهی به گوشیم انداختم

یه اسمس اومده بود

باورم نمیشد ، وای خدای من...!

نوشته بود اسممون تو قرعه کشی حج دراومده

غیر منتظره ترین چیز بود واسم !

چه لحظه قشنگی بود :(

یه لحظه حس کردم یه کوه پشتمه...

خدای من...

این یعنی چی؟!

یعنی بهم نگاه کردی؟!  :(

الان که چند ساعتی از دعوتت میگذره خیلی چیزا واسم عوض شده

خیلی چیزا واسم بی ارزش شدن و خیلی چیزا مهم !

الان معنی چند تا اسمهاتو بیشتر میفهمم

الرحمن... الرحیم... ستارالعیوب...

 

خدای من !

لطف بیکرانت که را دیدم ، خود را تا کنون شرمنده تر از این ندیده بودم...!


یکشنبه 90/11/16 .:. 3:20 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

خدای من...!

روزگاری وجودم را به پایت میریختم

من بودم و تو و یک دنیا عشق...!

نگاهم کن... :(

با تمام وجود تلاش کرده ام و دور شده ام از تو...

مگر چه کم داشتم که غیر تو را می جستم؟!

مگر چه میخواستم که در خدایی تو یافت نمیشد؟!

چه کنم؟! حال من حقیر را نگاهی نکنی ، کی خواهی کرد ؟!

دیگر کی؟! تا به کی در این دنیای بی تو نفس بکشم و خود حس نکنم؟!

حال میفهمم چه نعمت بزرگی داشتم آن روزها

آن روزها عاشقت بودم و خود را بنده ی خوبی نمیدانستم !

حال بی یادت زندگیم را سپری میکنم که هیچ 

حتی خود را خوب میپندارم !

 

بنده ی گنه کارت را پناهی ده تا در این سردی روزگار به گرمی

هر آنچه غیر توست پناه نبرد :(


شنبه 90/11/15 .:. 11:23 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

کمی آهسته تر...

آهسته تر قدم بردار روی این خاکها

تمام وجودم را به پای این خاکها ریخته ام

آهسته تر برو تا پا روی احساسم نگذاری

به این خاکها که مینگری عظمت فوران میکند

چه انسانها که در این مناطق پا روی جای خونشان گذاشتیم

چه همت ها و چه باکری ها که اکنون ناراضی اند

از ما...   از من... :(

دیده ای طلائیه را؟!

غروبش حس وجود شهید می بارد...

چه شد که دوباره قسمتم شد این خاکها را لمس کنم نمیدانم

همین اندازه میدانم اگرپشیمانم از رفتارهایم نگاهم کرده اند...  ):

در فاصله ای نه چندان دور کنار مرز در شلمچه ی کربلای ایران نشستم

و آرزوی کربلای عراق در دلم غوغا می کرد...

حال که آمده ام دلتنگی هایم را کجا برم؟!

 

ای شهید...

از من و قلب سیاهم توقعی بیش از این نداشته باش

که شرمنده ات میشوم...   ):


شنبه 90/11/8 .:. 8:59 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم

میگم اگه خدا بخواد دارم میرم جنوب ، مناطق جنگ

میگه اونجاها خیلی دپرس کننده اس ، حتما موسیقی چیزی با خودت ببر

میگم دیگه ؟!

میگه میری اونجا حواست باشه مث اونا حالت خراب نشه

میگم یه کاری برام میکنی؟

میگه آره بگو

میگم دعام کن میرم اونجا حال و هوام بشه مث اونا به قول خودت خراب...

 

آرزویم اینست...

دور خاک های خدایی بزنم و بجویم خدا را

نه اینکه خدا را دور بزنم...!


سه شنبه 90/11/4 .:. 9:20 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

امام من...

لیاقت نداشتم روز شهادتت را در بارگاهت بگذرانم

لیاقت نداشتم روبروی حرمت بایستم و بسوزم

آقا جان...

دلم برای حال و هوای حرمت گرفته

بیایم و اعتراف کنم به بدیهایم

بگویم و بگریم و تو هم مرا از لطف بی نهایتت بپذیری

مرا که یادت نرفته؟!

همانم که روزگاری زائر و پیروت بودم

من همانم با کمی تفاوت

همانم ولی این بار دلم شکسته...

آقا جان...    می پذیری مرا...؟!

 

امام زمان...

تسلیت ما را پذیرا باش...


سه شنبه 90/11/4 .:. 11:35 صبح .:. Elnaz .:. دیدگاه

آقای من...

چه بیهوده میگذرند این روزهایمان

دیگر یادمان رفته مسافری نیامده داریم

یادمان رفته منتظر گم شده ای هستیم

این روزها میگذرند و تو نمی آیی

و ما در پس کوچه های ذهنمان هر چیزی به جز تو را می جوییم !

 

پنجره زیباست اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم مهدی زهراست اگر بگذارند

 

یوسف زهرا...

ما انسان بودن را یادمان رفته ، ما را چه به یعقوب بودن...!


جمعه 90/10/30 .:. 10:40 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

گاهی اوقات دلت تنگ میشود...

زانوهایت را در آغوش میگیری در گوشه ای تنها !

دلت میگیرد و بغضت میشکند

آه...خدای من چه کنم ؟!

چه کنم در این بی کسی های عذاب آور ؟!

چه کنم در این روزگار که بعضی آدمهایش ، انسان نیستند...!

تنهایی و بی کسی غوغا می کند

و بغض گلویت فوران !

خودت را با این گریه ها هم آرام نکنی با چه آرام شوی در این تلاطم زندگی ؟!!

این روزها میگذرند ولی من از این روزها نمیگذرم !


چهارشنبه 90/10/28 .:. 4:6 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

آقا جان...

دردهای این دل پر دردم را گوش کن..

این که می بینی برایت میگویم چیزی است که دو روزیست آزارم میدهد

چیزی را دیده و خوانده ام که درک و تحملش برایم ممکن نیست !

با کمال پر رویی هر چه که میخواهد می گوید

انگار نه انگار که وبش دم از خدا و انتظار برای آمدنت می زند !

بد نیست کمی فکر کند ؟! کمی شعور به خرج دهد و به هر کسی و صد البته

به هر نامحرمی همچو من ، هر حرفی را نزند ؟!

هر کس دیگری جز او چنین چیزی گفته بود ، شاید از کنارش رد میشدم ولی

او که به ظاهر منتظرت است دیگر چرا؟!

انسانی به ظاهر مذهبی ( ! ) با کمال وقاحت حرفهایی به من زد ؛ من که هیچ،

تمام عالم هم برای تاوانش از تو معذرت بخواهد کم است !

من از حرفهایش دو روزیست ذهنم به هم ریخته

مولای من...  بر تو چه می گذرد ؟!

 

آقا جان...

شنیده بودم خیلی چیزها برایت درد است ولی حسش نکرده بودم...


یکشنبه 90/10/25 .:. 4:46 عصر .:. Elnaz .:. دیدگاه

حسین جان...

مرا که قابل ندانستی مهمانت شوم

خودم هم خوب میدانم که قابل نیستم

ولی آقا جان...

 

در این روز

اگر دلت گرفت برای آمدن اماممان هم دعایی کن...


شنبه 90/10/24 .:. 10:35 صبح .:. Elnaz .:. دیدگاه
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
.: Weblog Themes By SamenTheme :.
کی میشود..

"متی ترانا و نریک" کی می شود تو ما را ببینی و ما تو را ببینیم..؟
همراهان شاهکار
دعای معراج